دنیا خیلی بزرگه اما من فقط همینجا رو ازش میخوام
"به نام خداوند ایثار و انصاف" عریضه ای از مرگ به خدای ادراک و انصاف! سلام.اری سلام ای خدای من ،خدای کبوتر های بی پرواز! اری دوباره منم همان که میگفتند از عالم وادم شاکی است ،نعوذ و بلله حتی از خدا!! خدایا من همان بنده ی شاکی ام. حق پرسیدن چند گواهی میخواهم خدایا !!!!! خدایا شاکی ام از دنیا از اسمانت، از اسمانی که دیگر نمیبارد جز سنگ وناله واز زمین که دیگر نمیرویاند گل ولاله، از هوایی که دیگر اتش میبرد به سینه ام جای نفس ،از ابی که دیگر سیراب نمیکند ،از این خاک که دیگر جایی برای من ندارد، ازاین دلها که دیگر سلام مارا علیک نمیگویند ،از این خوابها که دیگر ارامش را از ما گرفته اند وکابوس ها را دست یاری داده اند وذات پاک الهام را فراموش کرده اند! از این دستها که دیگر محبت کردن را نمیداننداز این چشمها که دیگر عادت کرده اند اشک را به ریال بریزند ومشک را به تومان بخرند!!!!!!!!!!! از این چشمها که دیگر هرزه گری را باب میدانند و عریانی را صلاح، از این گوشها که دیگر پی فتنه اند و دیگر ندای اذان برایشان نوازشی ندارد، از این پنبه هایی که درگوشهایمان میگذارند!!! از این سینه هایی که دیگر جای عشق نیستند و هوس میفروشند، از این لبها که دیگر جای ذکرت ذکر فراموشی میخوانند به تکرر!!!!!!! از این بندبند انگشتان که دیگر ذکر فاطمه بنت نبی را سالهاست که لمس نکرده اند!!!!! از این ستاره هاکه دیگر نمیدرخشند، از این ماه که که پشت برما فقط روی تورا میبیند!!!!!!! از این خورشید که دیگر منت میگذارد بر سرم و صبحا را گران میفروشد بر ما، از این جوی هایی که دیگر از پایین دست به بالا دست میروند از این برفها که اب شده میبارند و در جوی بالا دستی ها میریزند و فقط سرمایشان است که مهمان چند لیترنفت ته ماندیمان میشود و ضیاشان نصیب بالادستی ها !! از این جاده ها که دیگر کسی را نمیارند به یاریمان و کسی را هم نمیبرند به دره ی فراموشیمان! از این شبها که زود میرسند واز این روزها که دیگر سایه یمان را با تیر میزنند ،از این خانه ها که دیگر به جای ذکر تو صدای چیک چیک سطل اب نیمه پراست که سکوتش را میشکند!!!!!!! از این عشق هاکه دیگر جای پای خدارا ندارند بر دل و بی شک از سر عادت است که هستند!!!!!!!! از این بیهوده رفتن ها، رسیدن ها ،سراب ها ،اشک های یخی ،سفره های خالی، دلهای زنگاری و ارزوهای پوشالی ،ازاین این بیهوده از کنار هم گذشتن ها و پیاده رو های خلوت و پر ازدحام،از تمام رنگ ها که دیگر پیشان سیاهیست که حلقه زده به وسعت دنیا ،از ابی هایی که دیگر ابی نیستن که دیگر ارامش ندارند که دیگر یاد دریا ندارند اسمان هم دیگر رنگ میبازد و ابی نیست!!!!!!! وابی مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازد جز چشمان معصوم کودکی ام!!!!!!!! از سرخی ها که دیگر رنگ عشق نیستند، سرخی لبخندهایی که دیگر فقط از سر نیاز است وبس، از سرخی سیب که تماما رویاست ،سیب هایمان رنگ به رخسار ندارند از ترس، اری ترس!! ترس از ان دیو مخوف شهر که سبزهایمان را کفن پوشانه پرپرکرد!!!!!!!!!!!!!؟ سبز هم دیگر سبز نیست دیگر فقط سبز است نه سبز صورتی هادیگر بی نام شده اند زیرا دیگر صورتی به رنگ صورتی نمیبینم همه رخها زرد خسته غم الود وگاهی کبود!!!!!! از این تنها گذشتن ها، از این سوت و کور بودن ها، از اینهیاهوی بی صدایی ها که دیگر هیچ صدای برایمان اشنا نیست!!!! از این بیهوده نوشتن ها، از این موج نا امیدی ای که درخطم نهفته، از این تنها شکستن ها، از این جان دادن ها ،از این بی جوانی ها، از این بد گمانی ها، از این همه دروغ که میگویند و میشنویم و در پایان خداحافظ ها که دیگر ازتکرار ها بی معنا شده اند!!!!!!!!!! از این وقت گرفتن ها، از این ساعتهای دقیق ،از این ثانیه های وقت شناس واز این بی حکایتی ها!!!!! نمیدانم چه میگویم فقط میدانم اگر نگویم شاید لحظه ای دیگرتورا هم از یاد ببرم بس که رنگت کم رنگ شده این روزها!!!!!! و در اخر از تو، اری از تو، ای خدای ایثار وانصاف که دیگر ایثارت را به قیمت عضوی از بدن میفروشند و انصافت را هم سهمیه ای کرده اند برای انان که تو دعوتشان کردی و عده ای گمنام به نامشان مست و پاتیل هرشب کوچه هایمان را قرق میکنند و رخ به نام تو میکشند و پروانه به نام تو پرپرمیکنند همین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یا حق ولی گونه هایم را لایق ندانست باران هم بد قول شده ولی جای خود را به ستاره ها داد آری دیروز اسمانم پرستاره بود نمیدانم شاید دعای مهتابم بود شاید رحم باران،جای پای خدا آری جای پای خدا بود بر این خشت و مهری شد ماندنی آری خدا بودو من اینبار هم خوابم برد مثه همیشه زین پس مینشینم به نظاره ی جاده شاید خدا روزی دگر به بهانه ی من گذری کند این خاک را ***** شنیدی میگن سنگ یهو موم میشه؟!!منم شنیده بودم ولی هیچوقت ندیده بودم حالا دارم میبینم!مگه میشه؟!اره میشه!میشه دیگه!میشه چیه؟کجای کاری؟شده! چند شب پیش خواب دیدم یه خواب خوب و رنگی!راستی خوابای تو سیاه سفیدن یا رنگی؟ مادربزرگم میگفت خوابتو واسه هیشکی تعریف نکن به اب روون بگو تا با خودش ببره ولی ما این نزدیکیا اب روون نداریم حیف که چند وقت پیش همین چهل روز پیش که دلش گرفته بود باهامون قهر کرد و رفت پیش عموم چقلی!وگرنه ازش میپرسیدم:عزیز اگه اب روون نبود باید چیکار کرد؟اصلا حیف این خواب رنگی نیست بریزیش تو دل اب بی رنگ؟ بابام میگه عکست که زدن رو سنگ قبر با ادم حرف میزنه تروخدا وایسا میخوام باهات حرف بزنم! ***** خدایا دوست دارم فقط همین زبونم به حرفی دیگه باز نمیشه یاد، یاد، یاد تو، یاد زیبای حضورت صدایم صدایت را میشناسد ،سکوت لازم نیست دیگر عطر حضورت را از هیاهو حس میکنم! دیگر جای پایت را روی پلکهایم می یابم! دستان سردم دیگر توان گرم کردن هم را ندارند بیا و دستانم را بگیر سردیم را به گرمایت ببخش دیگر شبیه سایه ها شده ام گاه بلند، گاه کوتاه ،هراسان از نور تنهاییم را پر از خالی دیدی و رفتی بیا تا خستگی هایم را به دستان مهربان فراموشی بسپارم قبله ی افتابگردانم وجودت باشد ،گرم گرم، گرم تر از خورشید تو چه مغرور و من چه درمانده چرا نمیشنوی؟؟ نگاه هایم میگویند دوستت دارم ها را چرا نمیبینی چرا لمس نمیکنی عاشقانه ها را!!!!! دیگر توان دیدن و شنیدنت را ندارم بیا و لمس دستانت را ارزانیم دار دلم از تاریکی ها خسته شده تو رابه بزرگی خدا بیا و ندای زندگی بی اوایم باش با تو دوست داشتن ها را تجربه کردم دوست داشتنی ترین دوست با تو عشق را تجربه کردم معشوقه ی من با تو زندگی را اموختم تنها ترینم نمیدونم چجوری میشه به یه ادم فهموند چه قدر دوستش داری!اصلا باید گفت یا نه؟؟ وقتی نیمه شب هراسان از خواب میپری و احساس میکنی چقدر بهش نیاز داری تا ارومت کنه تو بغلش همه چی رو فراموش کنی.ترس دیگه ندیدنش همیشه تهدیدت کنه رویای با تو بودنش همیشه بهت امید بده بعضی وقتا عشق انقدر عمیق میشه که دیگه واسه ادامه بهونه نمیخواد خدایا چرا اینقدر تنهام میذاری!خدایا چرا کار دنیات برعکسه مگه میشه یک سال و نیم هر روز به شوق دیدنش شال و کلاه کنی و ببنیش و اخر مثه بقیه باشی واسش؟!خدایا مگه میشه عشق واقعی رو بهش نشون بدی و بهش اعتنایی نکنه؟!خدایا مگه میشه چیزی رو از تو بخوام و بهم ندی؟! میدونم میشه چی؟ نمیشه؟ حالا که تو میگی نمیشه پس ثابت کن منتظرتم خدا روز من سه شنبه ها!! نمیدونم عاشقشم یا دوستش دارم نمیدونم!! نمیدونم چه اتفاقی افتاد فقط میدونم امشب زیر بارون از خودت خواستمش همین!!! شاید خوب نباشه اما من دوسش دارم *************** تو دیروز آمدی با چتر رنگی ومن امروز روز تو را جشن گرفته ام باران در حال باریدن، دوش بر دوش، خیس خیس شوق قطره های عسلی *عشق که نمناک شود بوی کوچه باغهایمان را میدهد* ***** تمام فکر من رویای شیرینت تو دردستان خورشید و منم در سایه ی بی رنگ مهتاب تویی آزاد آزاد و منم دربند صخره تویی موج خروشان و منم شنهای ساحل ***** دیروز دستان سبز تو امروز عصایی سرخ دیروز رویای تو و امروز فقط یاد خوشی به پاکی آفتاب دیروز صدای ترس من از نور و امروز موسیقی آرام چشمانت آرام آرام خاطرم را خواهم شست از هرچه بدیست هرچه پژمردگیست هرچه نا امیدیست وزیباست هرانچه دارم وتنها نیستم دوباره تا صبح مثل ان روز که تو امدی و مرز من به اندازه ی با تو بودن جابجا شد (*وخداوندی که از اغاز بود وپایانی ندارد*) چه زیباست خروش رودخانه ای که عادت داری ارامش را با او لمس کنی چه زیباست که عادت داری لیوان چای داغ رو با 10تا قند بخوری چه زیباست که دیگه اسم مدرسه صبحا از خواب بیدارت نمیکنه چه زیباست که دیگه 7صبح روزهای 4 و5 شنبه واسه دیدن کسی از خواب بیدار نمیشی چه زیباست در جواب احوال پرسی پدر میگی خوب خوب اما خسته تا در اغوشش ارام بگیری ولی انگار فهمیده و به روت نمیاره که واسه زیارت اغوشش دوباره خودتو لوس کردی چه زیباست که دوباره دنبال بهونه میگردی که گریه کنی و کسی بهونه ای دستت نمیده و همه چی وفق مرادته چه خوبه وقتی میگی پول اما پول هم دیگه بهونه نیست اخه بتکوننت کلی ازت میریزه.میگی تنهام میگن نه تو منو داری ومسعود رو میفرستن اتاقت تا باهات عصریخبندان 3رو نیگاه کنه و به سیت احمق بخنده.وسط حرفای مامانت میگی اینا همش خرافاته و مامانت میگه استغفرالله، اره تو درست میگی!حق با توست! چه زیباست که دیگه تو اپارتمان به شیشه های ابی نیگاه نمیکنی چه زیباست که دیگه منتظر هیچی نیستی،ساعت نداری! چه زیباست که همه تنهاییا باهات رفیقن چه زیباست که دیگه هرکی هر سوالی از کنکور داره میادسراغت اخه توالان باتجربه تری از بقیه چه زیباست که خدا رو بلندتر صدا میکنی چه زیباست که دیگه بغضی نداری هرچی بوده دیگه گره شده چه زیباست که میگی هرچی باداباد چه زیباست که برنامه داری و منظمی همه کارات رو بموقع انجام میدی چه زیباست که دیگه نگاه ها واست مهم نیست چه زیباست که تقویم اتاقت یه سال از روش گذشته و تو عوضش نکردی چه زیباست که دوچرخت پنچره و گوشه ی تراس چه زیباست که دیگه چشمات فقط سنگفرش خیابون رو میبینه و دیگه دنبال اون تک نگاه رویایی نیست چه زیباست که از دیرو روزای فرد کلاس داری چه زیباست که برنامه ی کلاسات بعد کلی دعا وثناهمونطوری میشه که نمی خواستی و2روز در هفته باید قیافه ی رویایی رو با کل خاطراتش دقیقا قبل از ریاضی فیزیک تحمل کنی وچه زیباست که دیگر خداهست جای تمام نداشته هایت وچه زشت که با این همه زیبایی تو هنوز بیداری و سیاوش قمیشی گوش میکنی. دوباره مهر، دوباره خزان ،دوباره برگ، دوباره باران ،دوباره خیس خیس ،دوباره ابر ،دوباره ترس ،ترس از فراموشی بهار ،دوباره تردید رویاها ،دوباره چکمه های رنگی من ،دوباره صدای زنگ ،دوباره دفتر ،کتاب ،مداد وپاک کن تازه ،خش خش اسکناس.... بازارهفتگی .... دوباره راه ،دوباره نیمرو ،املت ،چای ،قلیان سر جاده منتظر یه رهگذر که به شهر بره... پای به زنجیر کشیده ی جنگل ،رویای تیغ ،صدای اشک و دوباره صدای دشت هووو هوو کنان .......... مهر ،اواز ،دوباره پرواز ،راه مدرسه، بازی، تاخیر سر صف، تنبیه.......... شیرین، تلخ، سرد، خیس و حس نمناک شلنگ کف دست....ناظم و دوباره نظم دوباره ساعت 7صبح دوباره انشائ من بی صدا ،دوباره تنها دوباره جادوی سرخ دونه های انار روی دفترای تازه و دوباره تنبیه معلم انشا...............که فلانی دفتر است نه پیش دستی!!!!! صدا ،صدا، صدای پای من ،سالن نیمه تاریک و ترس حضور ناظم ،مهتابی ته سالن که دیگه نمیخواد کلاغ پر های منو تو سالن بینه .چشمک میزنه شاید منو بین انبوه دونه های انار پیدا کنه، چشمک های شیرین ،صدای تق تق استارت. ودوباره ترس از باران ،چیک چیک قطره هاش سطل ابی رنگ کهنه، گوشه متروک کلاس! ویر گول،،،، صدای تک مکس های من ،تپق سر کلاس انشا !! کوله پشتی، شوق پرواز اولین زنگ تفریح سال، ودوباره سر وگردنی بلند تر از همه، یک و نیم متر شلنگ زیر بغل، دوباره ناظم !!! دوباره از تابستان گفتن ،دوباره از سفر های گرم تابستان گفتن ،دوباره دلتنگی ودر این حین دوباره صدای زنگ .مثه هرسال اولین زنگ تفریح مدرسه دلم تنگ میشه واسه مامانم. دوباره شوق غذای گرم، دوباره چکمه های سوراخ، پاهای خیس ،بخاری برقی و دیگر پای گرم . اجر سفالی، کتری روی بخاری ،بخار، جوش، تلاطم ،صدای در کتری که مثه من بالا و پایین میپره و باز هم مثل من داد ماردم رو در میاره !!!!! خواب ،خواب گیلاس، هندوونه، باغ ،ابیاری، بوته ی گوجه فرنگی. وشب قصه ی مادر زیر کرسی، برگه البالو ،لوستر انار تو بلور کاسه. خواب گرم ،صبح سرد ودوباره یار دبستانی زنگ ااملا ترس دوباره پرسیدن ونشنیدن و من جای ان کلمه را خالی رها میکنم . ومن روز به روز میشمارم تا به زنگ انشا برسم صبح زودتر ،سردتر اما مشتاق تر ....... زنگ انشا ،عشق بلند خواندن، عشق گفتن این که من نه علم را شناختم نه ثروت ... عشق تموم کردن دفتر مشق و صفحه ی اول دفتر مشق جدید که نا خداگاه قلم رقصی میکند زیبا ،تنها صفحه ایست که از نوشتنش لذت میبرم. درراه دوباره ترس از جا گذاشتن شال و کلاه عادت همیشگیم بود!!!!!!!!!!! ولی امسال من دیگر دانش اموز نیستم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! امسال یه اسم جدید دارم داوطلب ازاد کنکور معاف از خدمت دوره ی ضرورت. روان اما بی شتاب ،بی توان تنها ،دیگه کسی صبحا دنبالم نمیاد بریم مدرسه دیگه کسی سراغم نمیاد که کیان امروز سالن فوتبال داریم میای؟؟؟؟؟ موی بلند ،دیگه وقتی ناظم رو میبینم مجبور نیستم با اب دهنم موهام رو یه وری بخوابونم که نکنه بگه هی فلانی موهات خیلی بلنده فردا با نمره ی 4!!! باید یه سال دیگه بخونم با همه تنهاییاش ،با همه ی حرفای ریز ودرشت که به قول هیوا هرکدوم واسه یک روز نخوندن کافیه. فقط صدای گرم اعتماد مادرم که میگه تو میتونی تو تونستی باز هم میتونی سال دیگه بهار میاد تابستون ،کنکور، مرداد وتو پیروز !!!پزشکی تهران شهید بهشتی ................؟ دانشگاه ازاد پزشکی تهران و شهریه ای که در جیبم نگه داشتم برای خریدن کارت شارژ با چند صفر ناقابل کمتر!!؟ ترس قبول نشدن و تردید اعتماد حتی به خودم. وخدا..... خدایی که دیگر تنها امیدم است خدایی که اگر تنها باشم ،نیستم، چرا که او هست پس تنها نیستم،! هیچ کس تنها نیست و ناگهان همراه اول اس ام اس های 30تومانی. خدایی که دیگر او را دارم برای روزهای سرد زمستون اگه یاد بگیرم سرما بخورم تو خیابون تنهاام. ودوستی خوب وعزیز که گفت هر کاری از دستم بربیاد واسه موفقیت تو میکنم چون شبیه خودمی ،ماکارونی باترشی ،ادم خاص ،چشم ابی! ودر اخر خدایی که از اغاز بود و پایانی ندارد¤ امروز در فرودگاه به انتظار لیوانی اب خنک بودیم که کولر گازی ببخشید همان سیستم تهویه را میگویم چنان نسیم خنکی وزاند که ما را یاد گندم زاری های ولایتمان انداخت.غرق در خاطرات کودکیمان وکبریت دوزاری بودیم که رسیدیم به بوفه ی فرودگاه و گفتیم هی فلانی یک عدد از ان اب میوه هایی که پرتغال در خود دارد به ما بده.دادو پول یک پیکان صفر سال 56رو از ما گرفت خدانشناس و هم در جیب خود فروکرد و هم در جیب خزانه ی دولت خدمتگذار. نزدیکیمان که نگریستیم با خود گفتیم ما 600تومان پول اب میوه داده ایم همگان باید ببینند که ما چقدر پولداریم. چند قدم انطرفتر مردی ایستاده بود ریز نقش با کتی که گویا در 4سال گذشته چرخ و فلک بدبختی این ملت راچند دوری گشته بود و نامه های سربسته ی ملت را 50 هزار تومانی چشم روشنی داده بود اون هم نه یک دور!!!!!!!مردی ایستاده بود با حاله ای از نور.تا به اونگریستیم چشمانمان از نور زیاد ایشان کورشد ودیگر ندیدیم که بود که با یک بیست لیتری نفت خاممان را یواشکی برد!؟!؟!؟!انگار این اقای ریز نقش با کمپانی مهتابی قراردارد بس چهره اش نورانیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! صدای پچ پچ مردم حاکی از ان است که این اقای ریز نقش انگاری اشناست.عینک جوشکاریمان را زدیم و ای دل غافل این همان محمود خودمان است ناگهان یاد کارت سوختم افتادم و ماشینم.دل خون شده ام به درد امد.اخر چرا باید پژو405 ی را که در دنیا لنگه ندارد و به سنت های دیرین ایرانی احترام میگذارد را فقط به خاطر اینکه 3لیتر بیشتر بنزین نداریم رها کنیم و با تاکسی به فرودگاه بیاییم؟؟!!؟!؟؟اری همان سنت چهار شنبه سوری و زردی من از تو سرخی تو از پژو را میگویم. شک کردم.با خود گفتم محمود ما که این شکلی نبود به یاد دارم نیم رخ صورتش به لوگوی سهام عدالت شبیه بود.چرخیدیم تا نیم رخ راست صورتش را ببینیم ولی اصلا شبیه به لوگوی سهام عدالت نبود بیشتر به علامت خطر مجتمع هسته ای نطنز میماند.هرچه بود بی خیال مهم اینست که الان با 24میلیون رای ملت سه وزیر زن را پیشنهاد کرده. از جیب کت معروفش گیم دستی اش را بیرون اورد و شروع کرد به بازی کردن محافظانش هم سرگرم تیله بازیشان بودند رفتم جلونر و با کلی ترس ولرز شامه ی فوضولی خود را تیز کردم و دیدم اقا دارد هلوکاست2 بازی میکند.(خودمانیم عجب گرافیکی داشت). پرسیدم اقا شما کجا اینجا کجا؟گفت ما از بطن ملتیم.من همیشه با ملت شریف ایرانم و مردم دنیا هستم حتی با انان در زمین ژنو گل کوچیک هم بازی میکنیم به شرطی که رژیم صهیونیستی تماشاگران خود را از کره ی زمین به مشتری یا یه قبرستونی دورتر منتقل کند. گفتم اقا مگه شما هواپیمای اختصاصی ندارید؟گفت اگه داشتم که الان اینجا نبودم.گفت من بلیط اعتباری مترو را نیز نمیتوانم بخرم.اخه حقوقم را از دولت نمیگیرم مثل همان موقعا که شهردار محترم تهران بودم. گفتم اقا شنیده اید یک راس توپولف با کلی جوون مردم و کلی هموطن ارامنه نزدیکیای قزوین سقوط کرد؟گفت اره میدونم ولی خدا بخیر گذروند تلفات جانی واسه دولت نداشت.اخه همیشه تا اسم سقوط میومد منتظر شنیدن اسم شهید سردارفلانی بودیم!!!حیف شد کلی سیب زمینی برای سال اینده انطرف ها کاشته بودیم در اتش حاصل از انفجار 20تن بنزین اضافی در باک هواپیما پخته شد ودیگر سال اینده نمیتوانیم سیب زمینی رایگان به ملت بدهیم.ما باید یارانه ها را هدفمند کنیم بجای خریدن دارو و تجهیزات پزشکی میرویم سیب زمینی میکاریم.به قول یه دکتر که میگفت تغذیه سالم بهتر از بدن سالم!!!تجهیزات پزشکی میخوایم چیکار؟پول میدهیم برایمان اسلحه بسازند!! خلاصه بحثمان با اقای دکتر بالا گرفت یه چک ایشان به من زدند و من هم یه لگد به ساق پای مبارکشان.البته فکر میکردم ساق پایشان است مثل اینکه زانویشان بوده همین موضوع باعث شد تا پای اقای موسوی وکروبی به میان اید و هزینه ی اس ام اس های تبلیغاتیشان.هی او گفت و هی من گفتم انقدر گفت و گفتم تا اخر با پا درمیونی دبیر سیاست خارجی اروپا موضوع حل وفصل شد و دکتر مرابه نشانه ی عذر خواهی به کاخ ریاست جمهوری روسیه دعوت کردند انگار میهمانی ای به پا بود؟!؟!؟!؟!؟؟!؟! هی گفتم اقا این روسها خیلی مارمولکند گول ظاهر میششون رو نخورید گرگایی هستند حرومزاده ها!!گفت نه روس ها برادر های ما هستند.مگر ندیدی در جنگ چقدر به ما کمک کردند مگر ندیدی اون همه قرارداد افتخار امیز(ترکمنچای وگلستان و....) را با امضا کردند؟!خیر خواهی از هیکلشان مثل عرق شرم خیانت میریخت. سر میز مذاکره با اون لهجه ی مسخرشون به من و دکتر کیک زرد تارف کردند ما هم گفتیم ما خود از اینا داریم اصلا صبحا با همین کیکا صبحانه میل میفرماییم در جواب گفتند ان را هم ما به شما اموختیم طرز تهیه اش را. دوباره داشتیم به تیپ و تاپ هم میزدیم که دکتر گفت:پاشو بریم که شمارش ارا شروع نشده تمام شدو ما رئیس جمهور منتخب مردم شدیم.از دیشب هی داشتند تبریک میگفتند به ایشان حتی چندی روزنامه ی زردو سفید هم خبرش را تایید کردند اما ما شنیده بودیم تا اون لحظه فقط نوزده میلیون رای شمارش شده بود!؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟؟ خلاصه بیخیال یه عمرست در این مملکت یاد گرفته ایم فکر نکیم به اتفاقات اطرافمان این یه بار هم روش.راه افتادیم به سمت تهران.اومدیم تا به ازادی رسیدیم ما پیاده شدیم و کرایه ی دکتر را هم حساب کردیم تا پاستور. اتل متل جدایی... عروسکم کجایی، گاو حسن پریشون، یه دل داره پر از خون، عشقم که رفت هندستون خونم شده قبرستون یه عشق دیگه بردار، یه دنیا غصه بردار، اسمش رو بذار بچگی، تا آخر زندگی، هاچین و واچین تموم شد، عمر منم حروم شد خداحافظ اوای نافرجام من............ امشب شب خوبی نبود چی فکر میکردم چی شد؟!!!!!!! به اندازه ی دنیا ناراحتم از دست همه چی همه کس بجز خدا چون چندساعت پیش خودم بهش گفتم راضیم به رضای تو اگه رضای تو اینه باشه خدا راضیم.امان از روزی که خدارا ذره ای دورتر ببینم!! امان!! واسه پنهون کردن گریه هام دیگه به خدا اعتراض نمیکنم دیگه حرفی ندارم از این به بعد میخوام حرف نزنم تا صدای سکوت روبشنوم.فقط سکوت.اوای بی فرجام واسه من همین امشب تموم شد.به هر انجا که خوش است...میرود ارام ارام به دنیا تندتند به دوردست غلتان غلتان به رویا و اهسته اهسته از خاطر وچه تلخ است قصه ی حضور مثل فنجانی قهوه مثل رویایی اشفته مثل پارچ اب خنک شبهای تابستان کابوس پاییز خواب بهار عشق تابستان و پشه بند و دوباره پارچ اب خنک بالای سرم سر میکشم شاید به رویای بهار کابوس پاییز در راه را فراموش کنم.وانچه که توانسته از پشه بند نفوذ کند اینک کابوس است کابوس فراموشی رویای دست نیافتنی هر شب ارزوهای من.واینک دوباره میخوانم پدرم نان داد و سارا انار داردو دوباره با ترس و لرز دودوتا چهارتا. امروز دیشب و امشب چه ساعتهایی چقدر تفاوت؟؟!!چقدر فاصله چقدر تضاد چقدر درد چقدر ارامش چقدر رویا چقدر کابوس چقدر عاشق چقدر بی رحم چقدر تنها چقدر با هم چقدر تاریک چقدر روشن چقدر دوست چقدر دشمن.چقدر باخته چقدربرده چقدر ساختم چقدر شکستم چقدر سکوت چقدر هیاهو چقدر بی تو چقدر ازتو چقدر خدا چقدر ناخدا وچقدر بی خدا ودر اخر اسمان مال من است.رنگ ابیش رادوست دارم رنگ چشمان من است سرخی غروب را نمیخواهم فردای من دولت عشق است نه سلطنت خاک.سینه ام را بگشای خون دیدگانم را به گردن بگیر تا کسی دیگر نپرسد از چه میگریی ای تنها؟؟؟؟!!!! وخداوند اغازی بود که پایانی نخواهد داشت.... ومن دوباره هستم من همیشه هستم من دیگر نیستی را نمیخرم من دستفروش عشق دیگر نیستم جعبه ی دستفروشیم را از گردن باز کردم و فروختم به قیمت چند دقیقه اشک دیگر به تجارت نمیپردازم من تاجر خوبی نیستم. من هیچ کس نیستم من کیانم زین پس فقط کیان نه عاشق نه مفلس نه دستفروش نه دلگیر نه تنها.من خدا را دارم و انجا که قولش را به کسی نداده بودم کنجی از قلبم بود که دیدار خدا خواهم رفت اگر کلبه ی شکسته ی ما لایق حضورش بود به اوبسپارم به قیمت ذره ای نان وخرما خیلی گرسنه ام انگار یک سال و چند ماهست هیچ نخورده ام واینک صدای شکمم میگوید که فلانی از من چرا غافلی هیچ میدانی یک سال و چند ماهست به ما سرنزدی.قطره ابی لازم بود برای پریدن از این خواب پریشان دیگر باران را دوست دارم به خاطر لطف بزرگش به من با همان قطره ی کوچک.ودوباره لطف خدا بزرگ ودستان من کوچک! وخداوندی وجودیست که فنا نمی پذیرد امروز 18/5/1388 یکشنبه ساعت00:20 اره قادر جون اینجوریاست داشتم از غصه میترکیدم که یهو یادم افتاد یکی هست واسه این روزا حرف دلمو بشنوه یکی که همدرمه یکی که میفهمه چی میگم یکی که اگه جمله ای رو جا بندازم خودش اضافه میکنه یکی که خیلی دوستش دارم احساس داره 3سالی هست میشناسمش یه عاشق زخم خورده ی تنها بی راه بی نشون سردر گم پی زندگی. از دلم میپرسه میگه چطوری کیان؟میگم خوبم اما مثل همیشه یه دروغ بزرگ گفتم من خوب نیستم اتفاقا حالم خیلی بده.نشستیم و حرف زدیم وقتی باهاش حرف میزنم راحت میشم خالی میشم احساس ارامش میکنم اروم میشم میفهمه چی میگم قبولم داره احساسم رو درک میکنه و این چیزیه که خیلی دنبالش گشتم و حالا تو نزدیک ترین دوستم پیدا کردم قادر میگه از خودت چه خبر؟میگم داغونم میگه مگه نگفتی خدا زیر بنچاق دلتو امضا کرده؟!!میگم اخه قادر جون دیشب بارون اومده بود رو دستام چشام درست نمیدید!تار شده بود همه چی!.نفهمیدم خط خدا زیر دستامه و یه قطره بارون عسلی افتادو همه چی پاک شد.دیگه خدا هم قبولم نداره دیگه خدا هم حرفام رو نمیشنوه!! میگه نگو بابا اشکمو درمیاریا!!میگم مگهدروغ میگم میگه اره مینای من هم همینطور بود...از مینا گفتوقتی حرف میزد حسرت تو صداش موج میزد و تاسف دستاش لرزش اسمون و زمین و سکه یه پول میکرد.اخه ان درد کشیدست!!!مینای اون همون ... منه یه کم بزرگتر یه کم دورتر وقتی داشت ازمیناش حرف میزد خیلی دلم گرفت اهنگ خاطره ی سیاوش رو گذاشتم اخه هر وقت دلم میگیره اون اهنگ رو گوش میدم.ضرب صدای سیاوش دل اشئب قلبم رو ساحل امن خاطره ها میکنه.میشینم و به دوردست دریا نگاه میکنم خورشید هم دیگه رفتنیه و روسیاه.اره این رسم خداست که هیچ چیز نمونه جز خودش اگه خورشید میموند از فردا صبح ادعای پادشاهی میکرد و ستاره ها و مهتاب رو به بردگی نور میگرفت و زنجیر حقارت زمینیا رو به پای اسمونیشون مینداخت.اره قراه همه چی پیش اراده ی خدا خرد بشه همه چیز حتی من!!! غرور من خرد شد چون اگه میموند میشد خورشید سرزمین دلم .پادشاه اون سرزمین خداست جاشم خیلی خوبه.خیال خام خورشید غرور من زنجیر زنگ زدشو پاره پاره میکنه و ....همین. دوست داشتم بغلش کنم و یه دل سیر گریه کنم اخه تنها کسی که حرف دلمو میفهمه قادره بغلش کردم دستای گرمشو بوسیدم.شونه های محکمشو بوسیدم دستام رو دور کمرش حلقه کردم و خلاصه یه دل سیر گریه کردم.دل نازکی داره دلش به درد اومد از گریه های من و دلسنگی ...از من توقع نداشت گریه کنم اخه من وافکارم اهل گریه نبودیم منطق من گریه رو مرگ میدونست اما امشب تازه بعد گریه کردن زندگی رو لمس کردم.هرچی بودم شکستم.پیش قادر با خدا حرف زدم و قادر هم شاهد بود و تو دلم کلی نگاه کردم به خدا.گفت بی خیالش شو گفتم نمیتونم گفت تو میتونی گفتم من کیم؟کیانوش کجاست؟دستای گرمش بهم ارامش میدا احساس کردم یکی به جز خدا هست که حرفام رو بشنوه و بهم ارامش بده اخه قادر از طرف خدا مامور شده بود تو این شب کویری روی یه قطعه از زمین اشک اسمونی من و خودش رو رو زمین ببینه. لباساشو کثیف کردم انقدر تو بغلش گریه کردم.خسته بودم دوست داشتم قادر مال خودم بود واسه همیشه و امشب رو تو بغلش اروم میخوابیدم. خدا جونم خیلی دوست دارم خدا جون خیلی دوست دارم تو همیشه هستی من از کفر به ایمانت رسیدم و ایمان به تو رو دوست دارم مثل خودت.به هر چیزی که تو بخوای راضیم حتی مرگ حتی زندگی حتی خوب بد نزدیک دور اروم مضطرب بی خیال مدهوش تنها باتو. امشب رو واسه همیشه تو ذهنم ثبت کردم بعد از سالها تونستم حق حق بزنم و گریه کنم غوغایی بود تو دلم که با وجود خدا و دستای محبتش اروم شده بود. شیرین بو د مثل بادوم تلخ مثل هیچ وقت. نتیجه ی کنکور هم اومد رتبم بد نشد و مثل همیشه غمگین از لحظه هایی که بدون اجازه من میان و میرن...... امروز اخرین مهلت اتخاب رشته ی سازمان سنجش بود که مثل همیشه تا سه شنبه تمدید شد. یه چیزایی اتخاب کردم ولی فکر نمیکنم قبول شم.بیخیال بابا میگن خدمت خیلی خوش میگذره میخوام بشم سرباز سپاه اسلام و از مملکتم که خیلی بهش ارادت دارم محافظت کنم و زیر سایه رهبری زندگی کنم.چه کشوری ماشاالله از بی قانونی داره میترکه.یارو با رتبه یاون ته تها فلان منطقه دو از من فلان منطقه سه بیشتر رشته میاره خیلی باحاله ها این پدیده ا رو فقط تو ایران میتونی پیدا کنی. جالبه الان چندر وزه دارم دعا بجون رهبری معظم انقلاب میکنم که سربازی رو یه سال جلو انداخت خدا خیرش بده کلی جوون مثل منو از بیکاری نجات داد.تکبیر..... خیلی کار پرتدبیری بود.واقعا فقط از یه ایرانی بر میومد اونم چه ایرانیی رهبر مسلمین جهان کسی که قراره پرچم اسلام رو بده دست امام زمان(عج). خلاصه چند روزه ذکر شب و روزم شده دعا بجون اقا(حضرت ایت الله عظمی خامنه ای( روحی له الفدا). خلاصه میخوام بشم سرباز تو ای خامنه ای گوش به فرمان تو ای خامه ای.اقاجون ما اماده یم جونمونو واست فدا کنیم. از طرف جمعی از پسران ۱۸سالو خورده ای (مشمول نظام وظیفه جدید).که خدایی اثر بسزایی تو بدبختیهاشون داشتی.تکبیر..... روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي زخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود... همیشه عادت داشتم اخر حرفام رو با یاعلی تموم میکردم این دفعه میخوام اول حرفمو با اسم علی شروع کنم. امروز ولادت مولای حقه نمیدونم چجوری احساسم رو نسبت به پدر یتیمان کوفه ابراز کنم ولی فقط یه جمله: یاعلی اگر تو نبودی خدا را به انگونه که باید بشناسم نمیشناختم. الو...الو...سلام کسی اونجا نیست؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟ سلام راستش نمیدونم چی بگم ... واسه تنوع گفتم چندتا اس ام اس باحال واسه شما آپ کنم... میدونم اگه بگم سال نو مبارک حالت از شنیدن این جمله کلیشه ای بهم می خوره. پس سال نو مبارک! ورود به این عید سعید باستانی بنا به دلایل فنی برای شما مسدود می باشد. لطفا اصرار نفرمایید! عید شما مبارک
e ... ei ... eid ... eide ... eidele ghafel ... didi sale 87 ham tamoom shod?
با توجه به گران شدن نرخ sms پیشاپیش نوروز 88، 89، تولدت، تولدم، پیوندتان و قدم نورسیده مبارک.نور به قبرت بباره اتبریک سال نو عاقبت زمستان رفت و رو سیاهیش برای ما موند .... حاجی فیرو
سلام، ببخشید این موقع شب بیدارت کردم. خواستم یادآوری کنم: سال نو شده. . کمکم باید از خواب زمستونی بیدار بشی
اگر به دنبال لباس زیبا برای عید هستید اگر شیک پوشی را دوست دارید... با ما تماس بگیرید. . صنف پالان دوزان پایتخت
این اس ام اس رو تا....روز دیگه نخون . . . چیه؟؟ فکر کردی میخوام عیدو تبریک بگم؟؟ یادت باشه اولین کسی بودم که سال88 سرکارت گذاشتم
آخه سبزه خوشگل تر از تو پیدا نکردم
موفق و پیروز باشید. بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تانخورده ی لای کتاب با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه شوق یک خیز بلند از روی بته های نور برق کفش جفت شده تو گنجه ها با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم عشق یک ستاره ساختن با دولک ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی ...با اینا زمستونو سر میکنم، با اینا خستگیمو در میکنم، با اینا بهارو باور میکنم ششمین پیام از ماهواره امید مخابره شد یه دونه کارت شارژ 2000 تومنی ایرانسل بفرستید تا بازم پیام بدم.! ماهواره امید از کشف یک امامزاده بین زحل و مریخ خبر داد بنا بر خبر پرتاب ماهواره ی امید، نیروی انتظامی اعلام کرد: بزودی برای کنترل روابط میان امید و زهره یک فروند سفینه ی گشت ارشاد به فضا خواهیم فرستاد. لحظاتی قبل ماهواره امید از ارتباط بین بهرام و زهره خبر داد ! باز دوباره اسفند را بدرقه میکنیم و به انتظار بهار پنجره ها را رو به شرق باز نگه میداریم كي با يه جمله مثه من ميتونه آرومت كنه 
![]()


















پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...
هر روزتان نوروز، نوروزتان پیروز، نوروزتان امروز، امروزتان دیروز، دیروزتان پیروز، پیروزتان هر روز، اسگول شدی امروز!
سال گذشته مبارک ! انجمن عقب افتادگان ذهنی
آلبرت انیشتین، زکریای رازی، اسحاق نیوتن، پروفسور حسابی، من و سایر دانشمندان، سال خوشی را برای شما آرزومندیم
اگر به تیپ خود اهمیت میدهید
میتونم خواهش کنم سال تحویل بیای خونه ما؟
باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه آمد آن روز بارانی گفت که آمد روز عید گفت هر لحظه تنها مانده در این شب رویایی گفت که شاید دل عید شده اسیر باز بهار آمد در این خانه ی تنهای ما همه گفتیم عید آمد بوی بهار می اید


دومین پیام از ماهواره امید: خورشید بدور زمین میچرخد
سومین پیام گزارش شده از امید: ..... در ماه نیست
چهارمین خبر از ماهواره امید من خسته شدم دارم بر میگردم
پنجمین پیام از ماهواره امید دریافت شد: من باید اینجا چیکار کنم؟
هفتمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: مقداری آب بر روی کره زمین مشاهده میشود،احتمال وجود حیات است
هشتمین پیام ماهواره امید به زمین: بنزینم تموم شده کارت سوخت بفرستید
نهمین پیام ماهواره امید: جون مادرتون اینقدر مسخرم نکنید
دهمین پیام ماهواره امید : دارم سقوط میکنم، زیر پامو خالی کنین
یازدهمین پیام مخابره شده از ماهواره امید: من از این بالا روی اسرائیل تف کردم!
دوازدهمین پیام ماهواره امید، بازی ایران و کره یک یک شد.
سیزدهمین پیغام رسیده از موشک امید : هیچ چیز قابل مشاهده نیست !!!!! به دلیل نور زیادی که از مرقد... می آید کور شدیم
.
.
هجدهمین خبر رسیده از ماهواره امید: اینجا تاریکه من میترسم
به علت قرار گرفتن امید درفضا, به ناهید و زهره هشدار داده شد حجاب خود را رعایت کنند
ماهواره امید به علت لایی کشی بین ماهواره ها ، سرعت غیر مجاز و مسافر کشی بازداشت شد.
در پی پرتاب موفقیت آمیز ماهواره امید و دستیابی ایران به تکنولوژی فضایی ، نام کهکشان راه شیری به بزرگراه شیخ فضل الله نوری تغییر یافت
ماهواره امید از مدارخارج شده است وفقط به دور سیاره زهره می چرخد واین پیام هارا ارسال میکند؛الهی دورت بگردم،جیگر چند سالته؟ 

تو ساده دل كندي ولي تقدير بي تقصير نيست
با اين كه بي تابه مني بازم منو خط ميزني
بايد تو رو پيدا كنم تو با خودت هم دشمني
اون لحظه هاي آخر از رفتن پشيمونت كنه
دلگيرم از اين شهر سرد اين كوچه هاي بي عبور
وقتي به من فكر ميكني حس ميكنم از راه دور
آخر يه شب اين گريه ها سوي چشامو ميبره
عطرت داره از پيرهني كه جا گذاشتي ميپره
بايد تو رو پيدا كنم هر روز تنها تر نشي
راضي به با من بودنت حتي از اين كمتر نشي
پيدات كنم حتي اگه پروازمو پر پر كني
محكم بگيرم دستتو احساسمو باور كني
بايد تو رو پيدا كنم، شايد هنوزم دير نيست
تو ساده دل كندي ولي تقدير بي تقصير نيست
بايد تو رو پيدا كنم هر روز تنها تر نشي
راضي به با من بودنت حتي از اين كمتر نشی
نوشته شده در سه شنبه 1388/09/17ساعت
8:10 PM توسط کیان | |
دیروز هوس باران داشت چشمانم
نوشته شده در سه شنبه 1388/08/19ساعت
0:48 AM توسط کیان | |
نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت
8:41 PM توسط کیان | |
نوشته شده در یکشنبه 1388/08/10ساعت
1:41 AM توسط کیان | |
امشب واسه اولین باره که میخوام یه شعر تو وبلاگم بذارم اصلا اولین باره که میخوام شعر بگم
نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت
9:32 PM توسط کیان | |
نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت
3:22 AM توسط کیان | |
به نام خدا
نوشته شده در جمعه 1388/06/27ساعت
7:54 AM توسط کیان | |
به نام خدا
نوشته شده در یکشنبه 1388/06/08ساعت
6:6 PM توسط کیان | |
یه قطعه ی جالب از یه دوست که اسمش رو نمیدونم:
نوشته شده در جمعه 1388/05/30ساعت
7:55 PM توسط کیان | |
سلام خدا...............
نوشته شده در جمعه 1388/05/23ساعت
6:28 PM توسط کیان | |
نوشته شده در سه شنبه 1388/05/20ساعت
10:36 PM توسط کیان | |
سلام
نوشته شده در یکشنبه 1388/05/18ساعت
1:2 PM توسط کیان | |
نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت
3:35 PM توسط کیان | |
یاعلی
نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15ساعت
6:24 PM توسط کیان | |
نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت
12:37 PM توسط کیان | |
نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/05ساعت
11:11 PM توسط کیان | |
نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت
7:42 PM توسط کیان | |
ولین پیام رسیده از ماهواره امید: زمین گرد است.
نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت
7:35 PM توسط کیان | |
به نام خدا
نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت
7:4 PM توسط کیان | |
بايد تو رو پيدا كنم، شايد هنوزم دير نيست
نوشته شده در سه شنبه 1387/12/20ساعت
3:12 PM توسط کیان | |
